زمانی از یک استاد ممتاز و صاحب نام دنیا در حوزه زیست شناسی سوال کردم که چند کتاب نوشته است؟ به راحتی پاسخ داد که کتابی ننوشته است. هنوز دانشش برای نگارش کتاب کافی نیست. بعد لحظه‌ای فکر کرد و گفت: اما......نه...... یک فصل از یک کتاب را نوشته است! در همان زمان فردی سی و دو ساله رییس ما بود که سی کتاب منتشر شده داشت. در طول دوره ریاستش چند کتاب دیگر هم به این افزوده شد. اگر به همین روال پیش رفته باشد الان باید کتاب‌هایش از شصت تا هم گذشته باشد. اصولا نگارش کتاب می‌تواند کار بسیار دشوار و در عین حال بسیار ساده‌ای باشد. رییس ما به هرکس که وارد اتاقش می‌شد و کاری داشت دویست صفحه مطلب برای ترجمه می‌داد و او هم مجبور بود به هرشکل این ترجمه‌ها را انجام دهد. بهرحال رییس گفته بود.
 
به همین ترتیب معدودی از استادان دانشگاه بودند که دانشجویان را مکلف به ترجمه پنجاه صفحه یا بیشتر کتاب‌های مرجع می‌کنند و دانشجویان هم معمولا با صرف هزینه این ترجمه‌ها را به بنگاه‌های خاص ترجمه و نشر مقاله و کتاب می‌سپارند و بعد تمیز و مرتب و تایپ شده به استاد تحویل می‌دهند. استاد هم یک جلد رویش می‌زند و منتشر می‌کند. حال این سوال مطرح است؛ چه کسی به محتوا اهمیت می‌دهد؟ برخی از همین استادان دانشگاه به مدد همین تالیفات چشمگیر چهره ماندگار هم شده‌اند! خوب این حداقل پاداش آن‌ها بوده است. نمی‌دانم چرا آن استاد ممتاز یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا این قدر خودش را دست کم گرفته بود. پنجاه سال تجربه و تحقیق و دست آخر تنها یک فصل از یک کتاب؟ همین؟
 
راه و رسم دانشگاه این است که آدم تالیفات داشته باشد. راستش بسیار وسوسه شدم که به جای پرداختن به آنچه در«سیانوباکتریولوژی» آورده‌ام، به بیوتکنولوژی و ابعاد اقتصادی بپردازم و یا موضوعات روز کاربردی دنیا را رصد و مکتوب کنم یا حداقل اینکه یک کتاب درسی از سنخ کتاب‌های مورد استفاده برای کنکور کارشناسی ارشد و دکتری و درس‌های دانشجویان بنویسم؛ اما استعداد واقعی من در نگارش چیزهایی است که هیچکس نمی‌خواند. در مورد ادبیات هم همینطور بود. زمانی که برخی داستان‌های بسیار خوب را به جامعه ادبی ایران معرفی کردم و در مورد دلایل خوب بودنشان توضیح دادم تصور می‌کردم به سبب کار بزرگی که کرده‌ام (در حد خود) مورد توجه قرار می‌گیرم و  تاج سر کتاب‌خوانان کشور می‌شوم. تنها تحلیل داستان «اسقف» چخوف شش سال وقت گرفت و در نهایت مجموعه کتاب‌ها هم مورد توجه خاصی واقع نشد. برای نگارش تحلیل داستان «اسقف» چخوف با یکی از دوستان فرهیخته‌ام از تلفیق ریاضی و ادبیات و روان‌شناسی استفاده کردیم، کار دشواری بود و همانطور که گفتم تا ورود به مسئله را پیدا کنیم و بعد آن را بپردازیم و به انسجام برسانیم، شش سالی زمان برد.
 
 در مورد دیگر داستان‌ها هم معرفی و ذکر برخی نکات در خصوص آن‌ها ساده نبود. حداقل اینکه می‌بایست سی سالی تجربه را پشت سر می‌گذاشتید و نقاط ورود را باید پیدا می‌کردید. گو اینکه بازار و خواننده پسند شدن کار، بد جور روی این سایه می‌انداخت و باعث می‌شد خیلی مواقع به جای رفتن به چپ، مجبور باشی راست بروی و بر عکس. بهرحال نتیجه یکی بود. کسی اهمیت خاصی قائل نشد. شاید چند نفری تشویق‌هایی کردند ولی روی هم رفته کتابی مثل بسیاری کتاب‌ها شد. افراد زیادی بودند که در طول این چند دهه کتاب‌های به مراتب اصیل‌تری نوشته‌اند. فکر می‌کنم حالا به قدر سر سوزنی آن‌ها را درک می‌کنم و این اصلا احساس خوشایندی نیست.